|

|
نام کتاب:گزینه جستارهای هرمنوتیک مدرن
نویسنده:نیچه، هایدگر، گادامر، ریکور، فوکو، اکو، درایفوس و ...
مترجم:بابک احمدی _ مهران مهاجر _ محمد نبوی
طرح جلد:ابراهیم حقیقی
ناشر:نشر مرکز |
بخش هایی از متن همین کتاب
فهرست
بخش اول
- قطعه هایی در باره ی تأویل: فریدریش نیچه
- ساختن باشیدن اندیشیدن: مارتین هیدگر
- همگانیت مسأله ی هرمنوتیک: هانس گئوروگ گادامر
بخش دوم
بخش سوم
- زبان به مثابه ی میانجی تجربه ی هرمنوتیکی: هانس گئورگ گارامر
- نوشتار به مثابه ی مسئله ای پیش روی نقد ادبی و هرمنوتیک فلسفی: پل ریکور
- تأویل و تأویل افراطی: امبرتو اکو
بخش چهارم
- چرا هستی و زمان را مطالعه می کنیم؟ : هیوبرت درایفوس
- هیدگر و چرخش هرمنوتیکی: دیوید کوزنز هوی
- فهم، تأویل، زبان: استیفن میولهال
این کتاب برگردان دوازده نوشته از ده اندیشگر و فیلسوف آمده است تا راهنمای شناخت موقعیت کنونی آیین فلسفی هرمنوتیک مدرن باشد.
کتاب به چهار بخش تقسیم شده است. بخش نخستین نمایانگر مسائل کلی هرمنوتیک مدرن است. این بخش با برگزیده ای از نوشته های فریدریش نیچه در باره ی تأویل آغاز می شود. نیچه، به درستی، آغازگر هرمنوتیک مدرن شناخته شده، و برداشت هایش از جهان، نیرو، خواست، حقیقت و نسبیت آن ها با زبان و تأویل راهگشایند. متن دوم، نوشته ای است از « دوره ی دوم » کارهای مارتین هیدگر که خبر از دیدگاهی هستی شناسانه در مورد اندیشیدن و باشیدن و ساختن می دهد. آراء هیدگر در باب تأویل، شناخت و نیروی فاهمه، چنان که در « دوره ی نخست » آثارش، یعنی در هستی و زمان آمده، در بخش چهارم کتاب حاضر مورد بحث سه پژوهشگر اندیشه و آثار او قرار گرفته است. متن سوم، جستاری از هانس گئورگ گادامر، در عین حال که نمایانگر جنبه ی کلی هرمنوتیک مدرن است، می تواند سرآغاز فهم برداشت خاص خود این متفکر از تأویل نیز باشد.
بخش دوم روشنگر رابطه ی تأویل با زندگی و حقیقت است. جستار نخست این بخش نوشته ی پل ریکور است و به رابطه ی هرمنوتیک با هستی شناسی می پردازد. این متن نیز می تواند نقشی دو گانه ایفا کند: در عین حال که بحثی مقدماتی و آموزشی در هرمنوتیک مدرن محسوب می شود، در مقام راهگشایی بر شناخت « هرمنوتیک ریکور » نیز به کار می آید. در جستار بعدی، جانی واتیمو در کشف رمز و راز یکی از مهم ترین پیچیدگی های هرمنوتیک مدرن یعنی « معضل حقیقت »، از پی نیچه و هیدگر راه می سپرد. سرانجام، واپسین متن این بخش، سخنرانی میشل فوکو، گشاینده ی درکی تازه از تأویل است. هر چند کار فوکو خارج از قلمرو سخن هرمنوتیکی جای می گیرد، ولی بحث را به یکی از مهم ترین سرچشمه ها _ یعنی به دیدگاه نیچه از تأویل _ باز می گرداند و مسائلی فکر برانگیز را مطرح می کند.
متن های بخش سوم، نمایانگر رویکرد هرمنوتیکی به زبان، سخن و متن هستند. در دو جستار نخست این بخش، یعنی کارهای گادامر و ریکور، به رویکرد زبانی و متن شناسانه ی هرمنوتیک توجه شده است. متن گادامر سرآغاز بخش سوم کتاب حقیقت و روش اوست. نوشته ی پل ریکور به مورد خاصی از بحث زبان یعنی معنای نوشتار می پردازد. در جستار سوم، امبرتو اکو در انتقاد تندی از شالوده شکنی، به مسئله ی تأویل متن ادبی و از این جا به هرمنوتیک ادبی می پردازد و شماری از بنیادهای بحث مشترک این دو آیین را زیر سوال می برد. او در مقام یک نظریه پرداز ساختارگرا، آزادی مطلق مخاطب متن و اثر هنری را در ساختن معنا منکر می شود و می کوشد تا « حدود تأویل متن » و « مرزهای تأویل افراطی » را روشن کند.
جستارهای بخش چهارم به بررسی رویکرد هیدگر به هرمنوتیک در دوره ی نخست آثار او اختصاص یافته اند. به عنوان مقدمه ای بر این بخش، متن کوتاهی از سرآغاز کتاب هستن _ در _ زمان نوشته ی هیوبرت درایفوس با عنوان « چرا هستی و زمان را مطالعه می کنیم؟ » آمده است. دو نوشته ی دیوید کوزنز هوی و استیفن میولهال در تفسیر و شرح قطعه های 31 و 32 هستی و زمان، و به گونه ای کلی تر، در توضیح دیدگاه هیدگر در باره ی تأویل و نسبیت آن با زبان یاری دهنده و روشنگرند.
برای آشنایی مقدماتی با هرمنوتیک مدرن دو مدخل « هرمنوتیک » را از داشنامه ی نظریه ی ادبی معاصر و فرهنگ نظریه ی فرهنگی و انتقادی به فارسی برگردانده و به عنوان مقدمه می آوریم.
برگردان فارسی تمامی جستارهای این مجموعه کار مشترک هر سه ی ماست. این متون، چونان هر کاری که نتیجه ی کوششی جمعی باشد، امتیازها و کاستی هایی دارند. از یک سو محصول همفکری، چاره جویی جمعی و گفتگو هستند، و از سوی دیگر هر یک از ما را ناگزیر کردند تا در مواردی سلیقه و روش کار شخصی خود را کنار بگذاریم، اما تجربه ی آموزنده ی کار گروهی را لذت بخش تر از آن یافتیم که جای حسرت و دریغی باقی بماند. ادعا نداریم که یکدستی آرمانی متون به دست آمده است، نیز می دانیم که در مواردی (جدا از تمام کوشش های مان در بازخوانی نهایی) چند گانگی در برابرها و بیان راه یافته است. مسئله ی اصلی تلاش برای نزدیکی به آن یکدستی است، و به خواننده اطمینان می دهیم که در این راه از هیچ کوششی فروگذار نکرده ایم.
در آغاز هر متن منبع یا منابع برگردان معرفی شده اند. پانوشت های مترجمان با (م) و گاهی با عبارت « یادداشت مترجم » مشخص شده اند. در هر متن این مجموعه، فقط برای نخستین بار که از کتاب یا مقاله ای یاد شده، مشخصات کامل آن آمده است. تاریخ انتشار کتاب ها لزومـاً به چاپ نخست مربوط نمی شود، مگر این که تصریح شده باشد.
فروردین 77
5
نیچه، فروید، مارکس
وقتی برنامه ی این « میز گرد » به من پیشنهاد شد، به نظرم جالب اما حقیقتاً گیج کننده آمد. ترفندی به نظرم رسید: موضوع هایی در باره ی فنون تأویل در نوشته های مارکس، نیچه و فروید.
در واقع، در پس این موضوع ها رویایی نهفته است: زمانی خواهد رسید که می توانیم یک مجموعه ی جامع یا دانشنامه ای از تمامی فنون تأویل که از زمان دستور زبان یونانی تاکنون شناخته ایم، فراهم آوریم. گمان می کنم که تا امروز تعداد کمی از فصول این مجموعه ی بزرگ نوشته شده باشد.
به نظر من، به عنوان مقدمه ای کلی بر این اندیشه ی تاریخ فنون تأویل می توان گفت که زبان، دست کم زبان در فرهنگ های هندواروپایی، همواره به ظهور دو گونه تردید دامن زده است:
_ نخست، این تردید که زبان دقیقاً همان چیزی را که می خواهد بگوید، نمی گوید. معنایی که درک می کنیم، یعنی معنایی که فوراً متجلی می شود، به راستی شاید معنایی کمینه است که معنایی دیگر را محافظت و مهار می کند و به رغم همه چیز انتقالش می دهد. این معنای دوم، معنایی نیرومندتر و در عین حال معنای ژرف آن است و همان است که یونانیان تمثیل(allegoria) و فرض(hiponoria) می نامیدند.
_ از سوی دیگر، زبان به تردیدی دیگر دامن می زند: این که به نحوی از شکل کلامی خود فراتر می رود. در جهان چیزهای بسیار دیگر نیز هستند که سخن می گویند، اما از جنس زبان نیستند. گویی طبیعت، دریا، آوای برگ ها، جانواران، چهره ها، سیماچه ها، شمشیرهای بر هم کشیده، همه سخن می گویند. شاید زبانی در کار است که به نحوی غیر کلامی به بیان در می آید. شاید بتوان با تسامح گفت که این همان چیزی است که یونانیان Semainon می خواندند.
این دو تردید که پیش تر نزد یونانیان دیده می شد از میان نرفتند و هنوز هم معاصر ما هستند. چون ما دقیقاً از سده ی نوزدهم، بار دیگر باور کردیم که اداهای خاموش، بیماری ها و تمام هیاهوی پیرامونمان به خوبی می توانند سخن بگویند. بیش از همیشه ما گوش به این زبان ممکن سپرده ایم و می کوشیم تا از فراسوی کلمات سخنی را باز یابیم که بنیادی تر است.
به گمان من هر فرهنگی _ منظورم هر شکل فرهنگی در تمدن غربی است _ نظام تأویلی خویش را و فنون، روش ها، و روال ویژه ی خود را دارد تا بپندارد که زبان غیر از آن چه می خواهد بگوید، می گوید و در جایی دیگر غیر از زبان، وجود دارد. بنا بر این به نظر می رسد که می تواند اقدامی برای فراهم آوردن نظام یا، چنان که در سده ی هفدهم گفته می شد، جدولی از تمامی این نظام های تأویلی، صورت گیرد.
به نظر من برای درک این نکته که سده ی نوزدهم کدام نظام تأویلی را پی ریزی کرده بود، و در نتیجه، ما امروز به کدام نظام تأویلی تعلق داریم، باید به چیزی قدیمی، آن گونه که مثلاً در سده ی شانزدهم می توانست وجود داشته باشد، اشاره کنیم. در آن روزگار، آن چیزی که به تأویل امکان ظهور می داد، یعنی هم چشم انداز آن را تعیین می کرد و هم واحد کمینه ای را معین می ساخت که تأویل باید به آن می پرداخت، شباهت بود. آن جا که چیزها شبیه یکدیگر دانسته شوند، آن جا که شباهت وجود دارد، چیزی می خواهد گفته شود و می تواند رمزگشایی شود. ما نقش مهم شباهت و تمامی مفاهیمی را که همچون ماهواره هایی گرد آن می چرخند، در کیهان شناسی، گیاه شناسی، جانور شناسی و فلسفه ی سده ی شانزدهم می شناسیم. راست این است که در نظر ما انسان های سده ی بیستم، تمامی این شبکه ی شباهت ها یکسر مغشوش و پیچیده است. در واقع این پیکره ی شباهت در سده ی شانزدهم کاملاً سامان یافته بود، و دست کم پنج مفهوم به دقت تعریف شده وجود داشت:
1 _ ...
2 _ ...
3 _ ...
4 _ ...
هیدگر و چرخش هرمنوتیکی
واپسین دهه های سده ی بیستم با بررسی گسترده، در رشته های گوناگون در باره ی تأویل و نتایج عملی آن نشان خورده است. سخن گفتن از انقلابی در تاریخ اندیشه شاید گزافه گویی باشد، اما مطمئناً جنبه ی فراگیری وجود داشته که می توان آن را « چرخش هرمنوتیکی » خواند. این چرخش شکل های گوناگون دارد که شامل پژوهش های فرهنگی پساساختارگرا، مطالعات ادبی شالوده شکن، علوم اجتماعی و مردم شناسی تأویلی، و پژوهش های انتقادی در زمینه ی حقوق می شود. البته در هر یک از این زمینه ها، این چرخش مشخص در واکنش به روش های پیشین در هر زمینه صورت گرفته است. اما، در هر مورد، تاکیدی که بر تاویل می شود همچون پادزهری است که معمولاً علیه مفاهیم عینیت گرا در روش های آن رشته به کار می رود. با این همه، اگر یک دگرگونی عظیم در آغاز این سده روی نمی داد، هیچ یک از این چرخش های خاص به تأویل قابل تصور نبود، دگرگونی ای که مارتین هیدگر با نوشتن هستی و زمان در سال 1927 سبب ساز آن در فلسفه بود. چرخش هرمنوتیکی هیدگر در بخش های 31 و 32 آن کتاب با صراحت بیشتری دیده می شود، جایی که هیدگر فهم تأویلی را وجه اصلی هستی انسانی یا دازاین دانست.
حتی خود هیدگر نیز در سال 1927 نمی توانست تأثیرات گوناگونی را که نظریه اش بر اندیشه ی پس از او خواهد گذاشت، پیش بینی کند. در بخش پایانی این مقاله، من تأثیر او بر فلسفه های هرمنوتیک و شالوه شکنی را که در نیمه ی دوم این سده ظهور کرده اند، شرح خواهم داد. البته هیدگر در زمان ارائه ی نظریه اش، برداشت خود از فهم را گسستی انقلابی از تأکید سنت فلسفی بر مسائل شناخت و دو گانگی عینیت و ذهنیت می دانست. من برای تبیین این گسست به تفصیل برداشت خود هیدگر از فهم و تأویل را که در هستی و زمان آمده است، بررسی می کنم و آن را در مقابل پس زمینه ی هرمنوتیک سنتی و نیز فلسفه های دکارتی و کانتی قرار می دهم.
چرخش فرا _ هرمنوتیکی در خود انگاره ی فلسفی
هانس گئورگ گادامر که در کتابش حقیقت و روش (1960) نخستین فیلسوفی بود که برداشت هیدگر از تأویل را به هرمنوتیک عمومی بسط داد، هنرمنوتیک را به مثابه ی کنشی فلسفی تعریف می کند که مسئله ی مرکزی اش این است:
چگونه فهم ممکن می شود؟
این عبارت راه منطقی و روشنی است برای توصیف فلسفه ی هرمنوتیک که گادامر خود به اندیشه ی این سده عرضه کرده است. با این همه پیش از هیدگر و یا در نظر کسانی که فلسفه اش را نخوانده اند، مسئله می توانست گمراه کننده باشد. زیرا در آن صورت هرمنوتیک فقط یکی از شاخه های فلسفه به نظر می آمد، شاخه ای که به تحلیل پدیده ی فهم در تقابل با دیگر اعمال انسانی همچون شناخت یا زبان می پردازد. فیلسوفان هرمنوتیک پیش از هیدگر در مورد فهم چنین می اندیشیدند، و از این رو، تمایزی قائل می شدند میان رشته هایی همچون علوم طبیعی که می توانند از راهی عینی به شناخت برسند، و رشته هایی همچون علوم انسانی که نمی توانند چنان تبیین های قانون گونه ای را ارائه کنند، ولی در مقابل، پدیده ها را تأویل می کنند.
بر اساس این طبقه بندی، رشته های علوم انسانی، مثل تاریخ، حقوق، پژوهش های ادبی و فرهنگی ( و چه بسا خود فلسفه ) تقریباً هیچ گاه تبیین های شان پیرو و مبتنی بر قوانین علُی علوم طبیعی نبود. این رشته ها بیشتر در شمار خویشاوندان نگون بخت در خاندان شناخت به حساب می آمدند. در دفاع از علوم انسانی می توان شأنی جداگانه برایشان قائل شد و آن ها را نمونه هایی از فعالیت شناختی متمایزی به نام « فهم » دانست. این جریان که در هرمنوتیک سنتی، از فریدریش اشلایرماخر ( 1834 _ 1767 ) تا ویلهلم دیلتای ( 1911 _ 1833 ) را در بر می گرفت، یک نقطه ی ضعف دارد، زیرا به نظر می آید که فهم را زیرگونه ی فرعی شناخت می شمارد.
یک بخش اصلی از میراث هیدگر، از برداشت کاملاً متفاوت وی از هرمنوتیک سرچشمه می گیرد. تحلیل هیدگر از دازاین به مثابه ی هستن _ در _ جهان، فهم ما از فهم را تغییر داد، و آن را از پدیده ای فرعی به مشخصه ای اصلی یا اساس تجربه ی انسانی تبدیل کرد. چنان که گادامر گفته است:
_ به گمان من، تحلیل زمان مند هیدگر از دازاین، به نحو قانع کننده ای نشان داد که فهم فقط یکی از انواع متنوع رفتارهای ممکن ذهن یا سوژه نیست، بل وجه هستن دازاین است... و از این رو تمامیت تجربه ی او از جهان را در بر می گیرد.
وقتی فهم تبدیل به پدیده ی مرکزی فلسفه شود، آن گاه هرمنوتیک دیگر صرفاً یکی از شاخه های فرعی فلسفه محسوب نخواهد شد. بلکه، فلسفه، خود، هرمنوتیکی می شود. یا دست کم می توان در تضاد با رهیافت سنتی به فلسفه، از رهیافت هرمنوتیکی ای سخن گفت که از دکارت به کانت و هوسرل می رسد. این رهیافت سنتی، انسان را « سوژه » یعنی شناسنده ای آزاد و فارغ از جهان و فارغ از کنش واقعی در جهان می دانست.
...
به این اعتبار، هیدگر هم می خواهد بگوید که هستی و زمان او نیز یک تأویل است. ولی از آن جا که برداشت او از فهم برداشتی ژرف تر است، از تأویل و نیز از نحوه ی بر آمدن تأویل از درون فهم نیز برداشت متفاوتی به دست می دهد. منظور هیدگر از فهم صرفاً یکی از اشکال شناخت نیست، بل از نظر او، فهم بنیادی ترین توانایی ماست برای زیستن در جهان و تمشیت ماهرانه ی آن. البته، این توانایی باید در نظر داشته باشد راه هایی که به واسطه ی آن ها ویژگی های جهان نمایان می شوند، مدام در حال تغییر هستند، و همین تغییر مدام ما را ملزم به ارائه ی تاویل های خاص می کند. همراه با تغییر برنامه ها و نیازهای مان، تأویل های مان را نیز تغییر می دهیم. به عنوان مثال، گاه خود را در حکم یک دانشجو می انگاریم، گاه یکی از اعضاء خانواده، گاه یک مصرف کننده، و شاید گاه یک فیلسوف. ولی هیدگر خاطر نشان می کند که تمامی این تأویل ها بر فهم بنیادینی از جهان دلالت می کنند که در همه ی آن ها جریان دارد. حرکت ما از یک تأویل به تأویلی دیگر در لحظه ی مناسب، نشانه ای است بر این که ما جهان را می فهمیم.