ایمیل وارده 13



روزگاری در یک جنگل زیبا، حیوانات تصمیم گرفتند برای فرزندان خود مدرسه ای دایر کنند. به همین دلیل برای تدوین برنامه درسی یک روز دور هم جمع شدند.

در این جلسه خرگوش اصرار داشت که دویدن جزء برنامه درسی باشد. پرنده معتقد بود که باید پرواز نیز به برنامه درسی اضافه شود. ماهی هم به آموزش شنا اصرار داشت و سنجاب نیز مصرانه تاکید می کرد که بالا رفتن از درخت نیز باید در این آموزش های مدرسه قرار بگیرد.

شورای مدرسه با رعایت همه پیشنهادات دفترچه راهنمای تحصیلی مدرسه را تهیه کرد و بعد قرار شد که همه حیوانات درس ها را یاد بگیرند. خرگوش در دویدن نمره بیست گرفت، اما بالا رفتن از درخت برایش دشوار بود و مرتب از پشت، زمین می خورد.

دیری نگذشت که در اثر یکی از این سقوط ها مغزش آسیب دید و قدرت دویدن را هم از دست داد. حالا به جای نمره بیست، نمره ۱۰ می گرفت و نهایت در بالا رفتن از درخت هم نمره اش از حد صفر بالاتر نمی رفت.

پرنده در پرواز عالی بود اما نوبت به دویدن روی زمین که می رسید، نمره خوبی نمی گرفت و مرتب صفر می گرفت. صعود عمودی از تنه، شاخه و برگ درختان نیز برایش سخت بود.

جالب اینجاست که تنها مارماهی کند ذهن و عقب افتاده بود که می توانست درس های مدرسه را تا حدودی انجام دهد و با نمره ضعیف بالا رود.

با تمام این اوضاع و احوال، مسئولان مدرسه از این خوشحال بودند که دانش آموزان همه دروس را می خوانند. این داستان نشان می دهد که همیشه عده ای هستند که می کوشند یک الگوی مشخص بر آدمی تحمیل کنند. آنان ماشین می خواهند نه انسان!

آنها می خواهند انسانها را همانطور بسازند که شرکت های " خودرو" اتومبیل می سازند : روی خط تولید! ولی انسانها را روی خط تولید نمی توان قرار داد. چون به صورت یکسان خلق نشده اند. خالق یکتا هر فردی را منحصر به فرد می آفریند.

ای انسان بکوش تا "منحصر به فرد بودنت" را ببینی نه چیز دیگر. خودت باش و با هیچ چیز روی زمین خود را مقایسه نکن!

ايميل وارده 9  :  دایـره ی روحتـان را کشـف کنیـد.

افلاطون گفته "روح" دایره است.
و من دایره های روحم را کشف کردم!
پنح دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مرکز این دایره ها قرار دادم

در دایره اول نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می دهند
و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود
نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین کشمکش را با آنها دارم

همه ما دلمان می خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان داشته باشیم.و گاهی اوقات نداریم!
گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان بستگی به تاثیری دارد که دیگران روی ما می گذارند،به آنهایی که در دایره آخر هستند و سعی می کنند که اعتماد ...    (لطفا ادامه مطلب را بخوانيد)
ادامه نوشته

چگـونه فراتـر از خـود زنـدگی کنیـم ؟

اخیراً خیلی به موضوع خودخواهی فکر کردیم. شاید چون این موضوعی است که خیلی از ما با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنیم. مطمئن هستیم که این سوال، سوال خیلی از ماست، "آیا خودخواه بودن تمایل ذاتی انسان است؟" ممکن است بگویید که سیستم اقتصادی ما به طمع و خودهواهی پاداش می‌دهد و اینکه باوجوداینکه اولویت دادن به دیگران احساس خوبی به آدم می بخشد، اکثر ما علایق و تمایلات شخصی‌مان را در اولویت قرار می‌دهیم و در سطحی ابتدایی‌تر، اینکه زندگی روزمره‌مان........  لطفا ادامه مطلب را بخوانيد
ادامه نوشته

ايميل وارده 8 - نمي توانم نميتوانم

نمی توانم !
كلاس چهارم "دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است.

"دونا" معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكي در ميشيگان، تنها دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب در برنامه "بهبود و پيشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهي كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت مي كردم و سعي داشتم در امر آموزش تسهيلاتي را فراهم آورم.

آن روز به كلاس "دونا" رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقي بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم و ديدم ورقه اش را.... لطفا ادامه مطلب را بخوانيد

ادامه نوشته

ايميل وارده 7

مثــل مــداد بــاش !

پسرک از پدر بزرگش پرسید : پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :  درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

ايميل وارده 6

داستان  قدرت اندیشه
پیرمرد تنهايي در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولي چاره اي ديگر نبود تا از او كمك بگيرد.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با اين وضعيت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولي در صورتي هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی. 
دوستدار تو پدر.
زمان زيادي نگذشت تا اينكه پیرمرد تلگرافي را با اين مضمون دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهي چه کني ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید
مسلما می توانید از عهده ي آن بخوبي برآييد.
مانع فقط ذهن است !
نه اینکه شما در کجا هستید و آيا انجام كاري حتي در دور دست ها امكان پذير هست يا نه ...!

ايميل وارده 5

شبی از برايِ رابی

نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسه ي ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار با استعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام. امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. 

رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم." امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری در اينباره را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانه ي من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی درباره ي تک‌نوازی آینده به منزل همه ي شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، "تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامه ي رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعه ي نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکند چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامه ي نهایی آن را جبران خواهم کرد.

 برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجه ي کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه آمد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند بشنود که من پیانو را چگونه می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار، و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانسته و ناخودآگاه به من یاد داد. 

بله دوستان، باز هم صحبت از باور داشتن استعدادها و توانمنديهاي نهفته ي جوانان، نوجوانان و نوباوگان است. چه خوب است كه آنها را دريابيم و با حمايت و ارزش نهادن به شخصيت والاي آنها نيروي استقامت و پشتكار، كه همانا باور داشتن خویشتن است را در وجودشان تقويت كنيم.

ايميل وارده 4

اين داستاني كه در زير نقل مي شود يك داستان كاملا واقعيست که در ژاپن اتفاق افتاده است :

شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. 

اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !

اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !

مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. واقعا كه چه عشق قشنگي ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ ! عشقي كه براي زيستن و ادامه ي حيات، حتي در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هيچگونه كوتاهي نكرده بود !

اگه موجودي به اين کوچکي بتونه عشقی به اين بزرگي داشته باشه پس تصور کنيد ما تا چه حد مي تونيم عاشق همديگه باشيم و شايد هم بايد پايبندي رو از اين موجود درس بگيريم، البته اگر سعي کنيم خيلي بهتر از اينها مي تونيم چرا كه بايد به خود آييم و بخواهيم و بدانيم، ‏که انسان باشيم...

ايميل وارده 3

مروري بر آرزوهای ویکتور هوگو

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.


و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!


شماره25 مجله الكترونيكي ويستا منتشر شد.

دوستان عزيز يكي از نشريات الكترونيك بسيار عالي وخواندني به فارسي در اينترنت همانا مجله ويستا مي باشد كه شما مي توانيد در آدرسwww.vista.ir ملاحظه بفرماييد.

اما چيز جالبي كه در اين ميان وجود دارد يك ويژه نامه اختصاصي روانشناسي در مورد افسردگي ومطالب مرتبط با آن در اين شماره ارائه شده كه مي توانيد آنرا دانلود كنيد.

دانلود ويژه نامه اختصاصي روانشناسي در392 صفحه با حجم7 مگابايت

بايد بگويم كه تا بحال مطلبي به اين فراگيري و تنوع در مورد افسردگي به زبان فارسي نديده بودم.

ليست مطالب مندرج در اين ويژه نامه عبارتند از:

۱۰ راهنمایی برای کنار آمدن با افسردگی در روابط شخصی •  ۱۶ راه برای حمایت از یک فرد مبتلا به افسردگی •  ۷ روش برای کاهش افسردگی و تجدید شادابی •  آثار روحی بازنشستگی •  آسیب‌های روانی زنان •  افسردگان دورهم جمع شوند افسردگی •  افسردگی ... زنان ... •  افسردگی Depression چیست ؟  افسردگی بعد از ازدواج •  افسردگی بیماری فراگیر قرن •  افسردگی بیماری هزار چهره  افسردگی یا اسکیزوفرنی؟ •  افسردگی، کوچک و بزرگ نمی‌شناسد •  افسردگی، یک بیماری شخصی  دیدگاههای یک پروفسورآلمانی درباره افسردگی راههای مقابله با افسردگی •  راههای مقابله با افسردگی در دانش آموزان روشهای غلبه بر افسردگی ناشی از سوگ •  زایمان با طعم افسردگی •  زمستان شما را افسرده‌می‌کند؟ •  زنان با تاهل و مردان با تجرد، افسرده‌تر می‌شوند وقتی همسرتان دچار افسردگی می‌شود... •  هنر و افسردگی •  هوای حوصله ابری است ,,.....و ده ها مقاله ديگر

دانلود ويژه نامه اختصاصي روانشناسي در392 صفحه با حجم7 مگابايت

در زندگی زخم هایی هست قد گوریل انگوری

  1. با سلام خدمت هرکسی که از بدحادثه گذارش به اینجا افتاده.(ما که خواننده ثابت نداریم الکی چرا شلوغش کنیم!) امیدوارم چیزمفیدی دستگیرتان بشود و رغبت دوباره آمدن را داشته باشید.
  2. خیلی از دوستان که آلوده به مرام بودند به ویروس هم آلوده شده اند. بهترین و اقتصادی ترین نسخه ای که بنده برایتان می پیچم اینه:
  3. NOD 32 صاف میرین به عطاری سافت گذر بین لینک های هفته آنتی ویروس NOD32 نسخه4 دانلود می کنین. آپدیت هاش رو هم هر ده روز یکباراز همونجا بگیرید.(نکته:اگرهنگام نصب ازشما یوزر وپسورد خواست زیرش آنرا تیک را بزنید که این پارامتر را بعدا فعال میکنم.که در روش ما یعنی بروز رسانی آفلاین، نیازی هم به فعال سازی نیست).
  4. ضمنا می تونید سرور بروز رسانی این آنتی ویروس رو روی سرور سافت گذر تنظیم کنین(از اینجا) که هروقت به اینترنت وصل شدین خودش اینکار رو بکنه.براتون راهنمای اینکار رو گذاشته که چیکار کنید.
  5. ۳-ضمنا برنامه معروف Internet Download Manager 6.05 Finalنسخه جدیدش رو در همون سایت سافت گذر خواهید دیدکه من گرفتم وامتحان کردم عالی بود.ماه! دیگه فعال سازی و این سوسول بازی ها روهم نداره. اکثر شما این برنامه رو می شناسید.برای کسانی نمی شناسن بگم که بین همه برنامه های مدیریت دانلود بهترینه ودر صورت قطع ناگهانی اینترنت می تونه فایل های در حال دانلود رو تاجاییکه که گرفته نگه داره و دریافت بقیه اش رو در اتصال بعدی ادامه بده. هزارویک هنردیگه هم داره که برای دونستنش باید امتحانش کنید. اطلاعات کامل

۴- در زندگی زخمهایی است که ایجاد سوال می کنند. اینها زخم نیستند. اینها دوتا گیلاس هم نیستن(خیلی بی مزه اید!) اصلا نمیشه با شما حرف جدی زد.

۵- راستی کسی میدونه جنس کمک فنرهای ماشین بیگلی بیگلی ازچی بود که وزن انگوری رو تحمل میکرد؟

۶- مورد پنج در جواب پنج آمده است. و ششمی که همین باشه میخواد بگه: قهرمان شما که زمانی که تخیلات پاک کودکانه داشت به نوع کمک فنراهمیتی نمیداد ومشتاقانه پیشرفت وموفقیت قهرمان کارتونی را دنبال می کرد.حالا دیگر یکی ازجنس شماست که به همه چیز کار دارد حتی به مبلغ قرارداد افشین قطبی و اینکه چرا زن کره ای گرفته؟ مگه زن خوب در کشور خودمون قحطه؟ راست نمیگم خانوما؟

معرفی کتاب " هرمنوتیک مدرن"

نام کتاب:گزینه جستارهای هرمنوتیک مدرن

نویسنده:نیچه، هایدگر، گادامر، ریکور، فوکو، اکو، درایفوس و ...

مترجم:بابک احمدی _ مهران مهاجر _ محمد نبوی

طرح جلد:ابراهیم حقیقی

ناشر:نشر مرکز

 

  بخش هایی از متن همین کتاب

فهرست

بخش اول

  • قطعه هایی در باره ی تأویل: فریدریش نیچه
  • ساختن باشیدن اندیشیدن: مارتین هیدگر
  • همگانیت مسأله ی هرمنوتیک: هانس گئوروگ گادامر

بخش دوم

بخش سوم

  • زبان به مثابه ی میانجی تجربه ی هرمنوتیکی: هانس گئورگ گارامر
  • نوشتار به مثابه ی مسئله ای پیش روی نقد ادبی و هرمنوتیک فلسفی: پل ریکور
  • تأویل و تأویل افراطی: امبرتو اکو

بخش چهارم

  • چرا هستی و زمان را مطالعه می کنیم؟ : هیوبرت درایفوس
  • هیدگر و چرخش هرمنوتیکی: دیوید کوزنز هوی
  • فهم، تأویل، زبان: استیفن میولهال

این کتاب برگردان دوازده نوشته از ده اندیشگر و فیلسوف آمده است تا راهنمای شناخت موقعیت کنونی آیین فلسفی هرمنوتیک مدرن باشد.

کتاب به چهار بخش تقسیم شده است. بخش نخستین نمایانگر مسائل کلی هرمنوتیک مدرن است. این بخش با برگزیده ای از نوشته های فریدریش نیچه در باره ی تأویل آغاز می شود. نیچه، به درستی، آغازگر هرمنوتیک مدرن شناخته شده، و برداشت هایش از جهان، نیرو، خواست، حقیقت و نسبیت آن ها با زبان و تأویل راهگشایند. متن دوم، نوشته ای است از « دوره ی دوم » کارهای مارتین هیدگر که خبر از دیدگاهی هستی شناسانه در مورد اندیشیدن و باشیدن و ساختن می دهد. آراء هیدگر در باب تأویل، شناخت و نیروی فاهمه، چنان که در « دوره ی نخست » آثارش، یعنی در هستی و زمان آمده، در بخش چهارم کتاب حاضر مورد بحث سه پژوهشگر اندیشه و آثار او قرار گرفته است. متن سوم، جستاری از هانس گئورگ گادامر، در عین حال که نمایانگر جنبه ی کلی هرمنوتیک مدرن است، می تواند سرآغاز فهم برداشت خاص خود این متفکر از تأویل نیز باشد.

بخش دوم روشنگر رابطه ی تأویل با زندگی و حقیقت است. جستار نخست این بخش نوشته ی پل ریکور است و به رابطه ی هرمنوتیک با هستی شناسی می پردازد. این متن نیز می تواند نقشی دو گانه ایفا کند: در عین حال که بحثی مقدماتی و آموزشی در هرمنوتیک مدرن محسوب می شود، در مقام راهگشایی بر شناخت « هرمنوتیک ریکور » نیز به کار می آید. در جستار بعدی، جانی واتیمو در کشف رمز و راز یکی از مهم ترین پیچیدگی های هرمنوتیک مدرن یعنی « معضل حقیقت »، از پی نیچه و هیدگر راه می سپرد. سرانجام، واپسین متن این بخش، سخنرانی میشل فوکو، گشاینده ی درکی تازه از تأویل است. هر چند کار فوکو خارج از قلمرو سخن هرمنوتیکی جای می گیرد، ولی بحث را به یکی از مهم ترین سرچشمه ها _ یعنی به دیدگاه نیچه از تأویل _ باز می گرداند و مسائلی فکر برانگیز را مطرح می کند.

متن های بخش سوم، نمایانگر رویکرد هرمنوتیکی به زبان، سخن و متن هستند. در دو جستار نخست این بخش، یعنی کارهای گادامر و ریکور، به رویکرد زبانی و متن شناسانه ی هرمنوتیک توجه شده است. متن گادامر سرآغاز بخش سوم کتاب حقیقت و روش اوست. نوشته ی پل ریکور به مورد خاصی از بحث زبان یعنی معنای نوشتار می پردازد. در جستار سوم، امبرتو اکو در انتقاد تندی از شالوده شکنی، به مسئله ی تأویل متن ادبی و از این جا به هرمنوتیک ادبی می پردازد و شماری از بنیادهای بحث مشترک این دو آیین را زیر سوال می برد. او در مقام یک نظریه پرداز ساختارگرا، آزادی مطلق مخاطب متن و اثر هنری را در ساختن معنا منکر می شود و می کوشد تا « حدود تأویل متن » و « مرزهای تأویل افراطی » را روشن کند.

جستارهای بخش چهارم به بررسی رویکرد هیدگر به هرمنوتیک در دوره ی نخست آثار او اختصاص یافته اند. به عنوان مقدمه ای بر این بخش، متن کوتاهی از سرآغاز کتاب هستن _ در _ زمان نوشته ی هیوبرت درایفوس با عنوان « چرا هستی و زمان را مطالعه می کنیم؟ » آمده است. دو نوشته ی دیوید کوزنز هوی و استیفن میولهال در تفسیر و شرح قطعه های 31 و 32 هستی و زمان، و به گونه ای کلی تر، در توضیح دیدگاه هیدگر در باره ی تأویل و نسبیت آن با زبان یاری دهنده و روشنگرند.

برای آشنایی مقدماتی با هرمنوتیک مدرن دو مدخل « هرمنوتیک » را از داشنامه ی نظریه ی ادبی معاصر و فرهنگ نظریه ی فرهنگی و انتقادی به فارسی برگردانده و به عنوان مقدمه می آوریم.

برگردان فارسی تمامی جستارهای این مجموعه کار مشترک هر سه ی ماست. این متون، چونان هر کاری که نتیجه ی کوششی جمعی باشد، امتیازها و کاستی هایی دارند. از یک سو محصول همفکری، چاره جویی جمعی و گفتگو هستند، و از سوی دیگر هر یک از ما را ناگزیر کردند تا در مواردی سلیقه و روش کار شخصی خود را کنار بگذاریم، اما تجربه ی آموزنده ی کار گروهی را لذت بخش تر از آن یافتیم که جای حسرت و دریغی باقی بماند. ادعا نداریم که یکدستی آرمانی متون به دست آمده است، نیز می دانیم که در مواردی (جدا از تمام کوشش های مان در بازخوانی نهایی) چند گانگی در برابرها و بیان راه یافته است. مسئله ی اصلی تلاش برای نزدیکی به آن یکدستی است، و به خواننده اطمینان می دهیم که در این راه از هیچ کوششی فروگذار نکرده ایم.

در آغاز هر متن منبع یا منابع برگردان معرفی شده اند. پانوشت های مترجمان با (م) و گاهی با عبارت « یادداشت مترجم » مشخص شده اند. در هر متن این مجموعه، فقط برای نخستین بار که از کتاب یا مقاله ای یاد شده، مشخصات کامل آن آمده است. تاریخ انتشار کتاب ها لزومـاً به چاپ نخست مربوط نمی شود، مگر این که تصریح شده باشد.

فروردین 77

5


نیچه، فروید، مارکس

 

وقتی برنامه ی این « میز گرد » به من پیشنهاد شد، به نظرم جالب اما حقیقتاً گیج کننده آمد. ترفندی به نظرم رسید: موضوع هایی در باره ی فنون تأویل در نوشته های مارکس، نیچه و فروید.

در واقع، در پس این موضوع ها رویایی نهفته است: زمانی خواهد رسید که می توانیم یک مجموعه ی جامع یا دانشنامه ای از تمامی فنون تأویل که از زمان دستور زبان یونانی تاکنون شناخته ایم، فراهم آوریم. گمان می کنم که تا امروز تعداد کمی از فصول این مجموعه ی بزرگ نوشته شده باشد.

به نظر من، به عنوان مقدمه ای کلی بر این اندیشه ی تاریخ فنون تأویل می توان گفت که زبان، دست کم زبان در فرهنگ های هندواروپایی، همواره به ظهور دو گونه تردید دامن زده است:

_ نخست، این تردید که زبان دقیقاً همان چیزی را که می خواهد بگوید، نمی گوید. معنایی که درک می کنیم، یعنی معنایی که فوراً متجلی می شود، به راستی شاید معنایی کمینه است که معنایی دیگر را محافظت و مهار می کند و به رغم همه چیز انتقالش می دهد. این معنای دوم، معنایی نیرومندتر و در عین حال معنای ژرف آن است و همان است که یونانیان تمثیل(allegoria) و فرض(hiponoria) می نامیدند.

_ از سوی دیگر، زبان به تردیدی دیگر دامن می زند: این که به نحوی از شکل کلامی خود فراتر می رود. در جهان چیزهای بسیار دیگر نیز هستند که سخن می گویند، اما از جنس زبان نیستند. گویی طبیعت، دریا، آوای برگ ها، جانواران، چهره ها، سیماچه ها، شمشیرهای بر هم کشیده، همه سخن می گویند. شاید زبانی در کار است که به نحوی غیر کلامی به بیان در می آید. شاید بتوان با تسامح گفت که این همان چیزی است که یونانیان Semainon می خواندند.

این دو تردید که پیش تر نزد یونانیان دیده می شد از میان نرفتند و هنوز هم معاصر ما هستند. چون ما دقیقاً از سده ی نوزدهم، بار دیگر باور کردیم که اداهای خاموش، بیماری ها و تمام هیاهوی پیرامونمان به خوبی می توانند سخن بگویند. بیش از همیشه ما گوش به این زبان ممکن سپرده ایم و می کوشیم تا از فراسوی کلمات سخنی را باز یابیم که بنیادی تر است.

به گمان من هر فرهنگی _ منظورم هر شکل فرهنگی در تمدن غربی است _ نظام تأویلی خویش را و فنون، روش ها، و روال ویژه ی خود را دارد تا بپندارد که زبان غیر از آن چه می خواهد بگوید، می گوید و در جایی دیگر غیر از زبان، وجود دارد. بنا بر این به نظر می رسد که می تواند اقدامی برای فراهم آوردن نظام یا، چنان که در سده ی هفدهم گفته می شد، جدولی از تمامی این نظام های تأویلی، صورت گیرد.

به نظر من برای درک این نکته که سده ی نوزدهم کدام نظام تأویلی را پی ریزی کرده بود، و در نتیجه، ما امروز به کدام نظام تأویلی تعلق داریم، باید به چیزی قدیمی، آن گونه که مثلاً در سده ی شانزدهم می توانست وجود داشته باشد، اشاره کنیم. در آن روزگار، آن چیزی که به تأویل امکان ظهور می داد، یعنی هم چشم انداز آن را تعیین می کرد و هم واحد کمینه ای را معین می ساخت که تأویل باید به آن می پرداخت، شباهت بود. آن جا که چیزها شبیه یکدیگر دانسته شوند، آن جا که شباهت وجود دارد، چیزی می خواهد گفته شود و می تواند رمزگشایی شود. ما نقش مهم شباهت و تمامی مفاهیمی را که همچون ماهواره هایی گرد آن می چرخند، در کیهان شناسی، گیاه شناسی، جانور شناسی و فلسفه ی سده ی شانزدهم می شناسیم. راست این است که در نظر ما انسان های سده ی بیستم، تمامی این شبکه ی شباهت ها یکسر مغشوش و پیچیده است. در واقع این پیکره ی شباهت در سده ی شانزدهم کاملاً سامان یافته بود، و دست کم پنج مفهوم به دقت تعریف شده وجود داشت:

1 _ ...

2 _ ...

3 _ ...

4 _ ...

هیدگر و چرخش هرمنوتیکی

واپسین دهه های سده ی بیستم با بررسی گسترده، در رشته های گوناگون در باره ی تأویل و نتایج عملی آن نشان خورده است. سخن گفتن از انقلابی در تاریخ اندیشه شاید گزافه گویی باشد، اما مطمئناً جنبه ی فراگیری وجود داشته که می توان آن را « چرخش هرمنوتیکی » خواند. این چرخش شکل های گوناگون دارد که شامل پژوهش های فرهنگی پساساختارگرا، مطالعات ادبی شالوده شکن، علوم اجتماعی و مردم شناسی تأویلی، و پژوهش های انتقادی در زمینه ی حقوق می شود. البته در هر یک از این زمینه ها، این چرخش مشخص در واکنش به روش های پیشین در هر زمینه صورت گرفته است. اما، در هر مورد، تاکیدی که بر تاویل می شود همچون پادزهری است که معمولاً علیه مفاهیم عینیت گرا در روش های آن رشته به کار می رود. با این همه، اگر یک دگرگونی عظیم در آغاز این سده روی نمی داد، هیچ یک از این چرخش های خاص به تأویل قابل تصور نبود، دگرگونی ای که مارتین هیدگر با نوشتن هستی و زمان در سال 1927 سبب ساز آن در فلسفه بود. چرخش هرمنوتیکی هیدگر در بخش های 31 و 32 آن کتاب با صراحت بیشتری دیده می شود، جایی که هیدگر فهم تأویلی را وجه اصلی هستی انسانی یا دازاین دانست.

حتی خود هیدگر نیز در سال 1927 نمی توانست تأثیرات گوناگونی را که نظریه اش بر اندیشه ی پس از او خواهد گذاشت، پیش بینی کند. در بخش پایانی این مقاله، من تأثیر او بر فلسفه های هرمنوتیک و شالوه شکنی را که در نیمه ی دوم این سده ظهور کرده اند، شرح خواهم داد. البته هیدگر در زمان ارائه ی نظریه اش، برداشت خود از فهم را گسستی انقلابی از تأکید سنت فلسفی بر مسائل شناخت و دو گانگی عینیت و ذهنیت می دانست. من برای تبیین این گسست به تفصیل برداشت خود هیدگر از فهم و تأویل را که در هستی و زمان آمده است، بررسی می کنم و آن را در مقابل پس زمینه ی هرمنوتیک سنتی و نیز فلسفه های دکارتی و کانتی قرار می دهم.

 

چرخش فرا _ هرمنوتیکی در خود انگاره ی فلسفی

هانس گئورگ گادامر که در کتابش حقیقت و روش (1960) نخستین فیلسوفی بود که برداشت هیدگر از تأویل را به هرمنوتیک عمومی بسط داد، هنرمنوتیک را به مثابه ی کنشی فلسفی تعریف می کند که مسئله ی مرکزی اش این است:

چگونه فهم ممکن می شود؟

این عبارت راه منطقی و روشنی است برای توصیف فلسفه ی هرمنوتیک که گادامر خود به اندیشه ی این سده عرضه کرده است. با این همه پیش از هیدگر و یا در نظر کسانی که فلسفه اش را نخوانده اند، مسئله می توانست گمراه کننده باشد. زیرا در آن صورت هرمنوتیک فقط یکی از شاخه های فلسفه به نظر می آمد، شاخه ای که به تحلیل پدیده ی فهم در تقابل با دیگر اعمال انسانی همچون شناخت یا زبان می پردازد. فیلسوفان هرمنوتیک پیش از هیدگر در مورد فهم چنین می اندیشیدند، و از این رو، تمایزی قائل می شدند میان رشته هایی همچون علوم طبیعی که می توانند از راهی عینی به شناخت برسند، و رشته هایی همچون علوم انسانی که نمی توانند چنان تبیین های قانون گونه ای را ارائه کنند، ولی در مقابل، پدیده ها را تأویل می کنند.

بر اساس این طبقه بندی، رشته های علوم انسانی، مثل تاریخ، حقوق، پژوهش های ادبی و فرهنگی ( و چه بسا خود فلسفه ) تقریباً هیچ گاه تبیین های شان پیرو و مبتنی بر قوانین علُی علوم طبیعی نبود. این رشته ها بیشتر در شمار خویشاوندان نگون بخت در خاندان شناخت به حساب می آمدند. در دفاع از علوم انسانی می توان شأنی جداگانه برایشان قائل شد و آن ها را نمونه هایی از فعالیت شناختی متمایزی به نام « فهم » دانست. این جریان که در هرمنوتیک سنتی، از فریدریش اشلایرماخر ( 1834 _ 1767 ) تا ویلهلم دیلتای ( 1911 _ 1833 ) را در بر می گرفت، یک نقطه ی ضعف دارد، زیرا به نظر می آید که فهم را زیرگونه ی فرعی شناخت می شمارد.

یک بخش اصلی از میراث هیدگر، از برداشت کاملاً متفاوت وی از هرمنوتیک سرچشمه می گیرد. تحلیل هیدگر از دازاین به مثابه ی هستن _ در _ جهان، فهم ما از فهم را تغییر داد، و آن را از پدیده ای فرعی به مشخصه ای اصلی یا اساس تجربه ی انسانی تبدیل کرد. چنان که گادامر گفته است:

_ به گمان من، تحلیل زمان مند هیدگر از دازاین، به نحو قانع کننده ای نشان داد که فهم فقط یکی از انواع متنوع رفتارهای ممکن ذهن یا سوژه نیست، بل وجه هستن دازاین است... و از این رو تمامیت تجربه ی او از جهان را در بر می گیرد.

وقتی فهم تبدیل به پدیده ی مرکزی فلسفه شود، آن گاه هرمنوتیک دیگر صرفاً یکی از شاخه های فرعی فلسفه محسوب نخواهد شد. بلکه، فلسفه، خود، هرمنوتیکی می شود. یا دست کم می توان در تضاد با رهیافت سنتی به فلسفه، از رهیافت هرمنوتیکی ای سخن گفت که از دکارت به کانت و هوسرل می رسد. این رهیافت سنتی، انسان را « سوژه » یعنی شناسنده ای آزاد و فارغ از جهان و فارغ از کنش واقعی در جهان می دانست.

...

به این اعتبار، هیدگر هم می خواهد بگوید که هستی و زمان او نیز یک تأویل است. ولی از آن جا که برداشت او از فهم برداشتی ژرف تر است، از تأویل و نیز از نحوه ی بر آمدن تأویل از درون فهم نیز برداشت متفاوتی به دست می دهد. منظور هیدگر از فهم صرفاً یکی از اشکال شناخت نیست، بل از نظر او، فهم بنیادی ترین توانایی ماست برای زیستن در جهان و تمشیت ماهرانه ی آن. البته، این توانایی باید در نظر داشته باشد راه هایی که به واسطه ی آن ها ویژگی های جهان نمایان می شوند، مدام در حال تغییر هستند، و همین تغییر مدام ما را ملزم به ارائه ی تاویل های خاص می کند. همراه با تغییر برنامه ها و نیازهای مان، تأویل های مان را نیز تغییر می دهیم. به عنوان مثال، گاه خود را در حکم یک دانشجو می انگاریم، گاه یکی از اعضاء خانواده، گاه یک مصرف کننده، و شاید گاه یک فیلسوف. ولی هیدگر خاطر نشان می کند که تمامی این تأویل ها بر فهم بنیادینی از جهان دلالت می کنند که در همه ی آن ها جریان دارد. حرکت ما از یک تأویل به تأویلی دیگر در لحظه ی مناسب، نشانه ای است بر این که ما جهان را می فهمیم.