چه صنعتي آسانتر از شعر
محفل دوست یکی،ساقی و پیمانه یکی است همه مستیم از این باده و پیمانه یکی است
گو به عاقل که مزن طعنه به دیوانه ی عشق که در این راه دگر عاقل و دیوانه یکی است
به سر کعبه و بتخانه مجنگید به هم صاحب خانه یکی،منزل و کاشانه یکی است
رهروان ره عشق تو مخالف رفتند ورنه این ره یکی و منزل جانانه یکی است
*****************
بيا تا ليلي و مجنون شويم، افسانه اش با من بيا با من به شهر عشق رو کن، خانه اش با من
بيا تا سر به روي شانه هم را ز دل گوييم اگر مويت چو روزم شد پريشان، شانه اش با من
در ميخانه چشمت، به گلگشته نگه وا کن خرابم کن خراب، آبادي ويرانه اش با من
سلام اي غم، سلام اي همزبان مهربان دل پر پرواز وا کن چون پرستو، لانه اش با من
مگو ديوانه خو زنجير گيسو را ز هم وا کن دل ديوانه ديوانه ديوانه اش با من
در اين دنياي وانفساي حسرت زاي بي فردا خدايا عاشقان را غم مده، شکرانه اش با من
مگو ديگر سمندر در دل آتش نمي سوزد تو گرمم کن به افسون، گرمي افسانه اش با من
چه بشکن بشکني دارد، فلک در کار سرمستان تو پنهان بشکن اين، نشکستن پيمانه اش با من
